<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پسری با یک هدفون</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com</link>
<description>بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 07 Aug 2026 15:58:22 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مامان احسان</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/41</link>
<description>چندباری رفتم خونه احسان. خانواده خوب و صمیمی ای دارن. یه خواهر بزرگتر داره که نمیدونم چندسالشه. احتمالا 27 یا 28. مامانش مهربونه و هروقت میرم اونجا همش واسمون خوراکی میاره. منو خیلی دوست داره. باباشم آدم حسابیه. یه شرکت دارن که خواهرشم اونجا یه کاره ایه ولی نمیدونم چی. باباش به احسان گفته درسش که تموم بشه اونو هم میبره پیش خودش. ازم پرسید قراره چه رشته ای انتخاب کنم و گفتم هنوز نمیدونم. اون رشته ش انسانیه و قصد داره مدیریت بخونه.</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2026 15:58:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/41</guid>
</item>
<item>
<title>ناهار با مامان</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/40</link>
<description>پنجشنبه مامان باهام قرار ناهار گذاشت. شب قبلش بابا خونه نیومد. بهش زنگ زدم و گفت شاید صبح برگرده. عمه هم نبود. اولین شبی بود که کاملا تنها بودم که بد نبود. فقط عصبیم میکرد. انجمن شاعران مرده رو خوندم و برای خودم مرغ سوخاری با سیب زمینی سفارش دادم. نسکافه درست کردم و تا صبح فیلم دیدم. پنجشنبه هوا گرم بود. دلم نمیخواست برم بیرون. مامان بهم زنگ زد. گفت جلوی در منتظره. سلام کردم. سرش تو گوشی بود. انگشت اشاره ش رو سمتم گرفت که یعنی یه لحظه صبر کن.</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2026 10:00:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/40</guid>
</item>
<item>
<title>فکر تازه</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/39</link>
<description>امشب با بابا رفتیم هفت خوان و شام خوردیم. بعدشم بستنی. بعدشم رفتیم پیاده روی و کلی با هم حرف زدیم. بهش گفتم که میخوام برم مدرسه و گفت داشته فکر میکرده برای کالج بفرستتم اتریش. اونجا کسی رو نداریم فقط یه دوست خانوادگی خیلی قدیمی و خیلی مورد اعتماد. گفت واسه کمتر از یکماه پیش اونا میمونم بعدش برنامه خوابگاه رو برام درست میکنن. نمیدونم چکار کنم. از اتریش خوشم میاد ولی از آلمانی بدم میاد. جالبه. بالاخره یه چیز درست و حسابی که میتونم بهش فکر کنم.</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 01:03:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/39</guid>
</item>
<item>
<title>یه خبر خوب برای بابا</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/38</link>
<description>با یه پسره دوست شدم. اسمش احسانه و دو سال از خودم بزرگتره. خیلی اتفاقی تو سروش مارکت نزدیک خونمون همو دیدیم. جفتمون میخواستیم بستنی برداریم ولی انگار نمیدونستیم چی میخوایم با خنده بهم گفت توام نمیتونی انتخاب کنی نه؟ گفتم نه انگار اصلا هیچکدوم سلیقه من نیستن. گفت بیا من واسه تو انتخاب کنم و تو واسه من ایده ش باحال بود. گفتم اوکی. پرسید قیمتش؟ گفتم مهم نیست. تو چی؟ گفت منم همینطور من یه جیتو با طعم آناناس نارگیل گرفتم ( میدونستم بدمزس- البته از طرفدارهاش</description>
<pubDate>Wed, 15 Jul 2026 15:46:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/38</guid>
</item>
<item>
<title>حیاط و هدفون و کتابام.</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/36</link>
<description>قفلی زدم رو این آهنگی که عمه گوش میداد. عمه چند روزه که رفته خونه خودشون و بهم گفت که یه هفته نیست. این سه چهار روز همش غذای بیرون خوردیم. تا اینکه دیشب بابا دست به کار شد و برامون کوکو درست کرد. با مرغ. خوشمزه شده بود. فکر نمیکردم بتونه خوب درش بیاره ولی خوب شده بود. گفت تو دوران دانشجوییش درست میکرده و سرش دعوا بوده. همون دورانی که مامانو دیده و عاشقش شده. سیگار کشیدناش زیاد شده. ولی من چیزی بهش نمیگم.</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2026 15:15:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/36</guid>
</item>
<item>
<title>دخترِ صورتیِ &quot;آبی&quot;</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/35</link>
<description>عمه موهاشو کوتاه کرد و رنگشونو عوض کرد. بهم گفت از دکتر زیبایی وقت گرفته و میخواد لبهاشو ژل بزنه! میگه میخواد مژه هاشو بلندتر کنه. دیروز رفتیم قدوسی غربی چون وقت ناخون داشت! اون تصمیم گرفته خودشو کاملا تغییر بده و من میفهمم چرا. بهش گفتم موهاش خیلی بهش میاد و دروغ نگفتم. خیلی تغییر کرده بود. دیروز قبل از اینکه بره ناخون هاشو درست کنه، گفتم سر راهش منو بذاره تو &quot;آبی&quot;. قسمت لوازم تحریرش همیشه چیزای جدید و سرگرم کننده میاره.</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2026 10:31:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>&quot;شایسته جان&quot; اینجا بود</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/34</link>
<description>&quot;شایسته جان &quot; اینجا بود و باید اعتراف کنم ازش خوشم اومده. خیلی ناز داره و خیلی کلاس میذاره واسمون ولی دوست داشتنیه. نمیدونم چجوری اینکارو میکنه ولی در عین کلاس گذاشتن باهام خوب برخورد میکنه و میتونه بخندونتم. عمو حامد بهم زنگ زد و حال عمه رو پرسید. گفتم داره بهتر میشه. با عمه صحبت کرد و عمه گفت برامون بلیط گرفته تا باهاشون بریم سینما. سینما در دورترین نقطه از شهر. هنر شهر آفتاب. ولی من از فضاش خوشم میاد.</description>
<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 09:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره طاقچه</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/32</link>
<description>مثل اینکه باز داره یه خبرایی میشه. احتمالا دوباره رو بیارم به طاقچه. تا قبل از جنگ نمیدونستم طاقچه نسخه وب داره. وقتی اینترنت ملی شد نصبش کردم و کلی ازش استفاده کردم. حوصلم که سر میرفت کتاب صوتی شرلوک رو پلی میکردم. با هدفون سر میز ناهار یا شام بهش گوش میدادم چون اون روزها عمه اصلا اعصاب نداشت. راستی از محل کارش استعفا داده. میدونی چرا؟ چون مدیرش باربد بود. حالا داره دنبال کار میگرده. من پاپیچش نمیشم و براش حرفای قلمبه سلمبه نمیزنم و سعی نمیکنم راضیش کنم</description>
<pubDate>Mon, 08 Jun 2026 10:17:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>نجات یافته</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/31</link>
<description>به این دو سه ماه گذشته که فکر میکنم اینجوری میشم که: &quot;پوووف .. اوه... واو! &quot; پسر راستی راستی جنگ شد! هیچوقت فکر نمیکردم بودن تو جنگ هم بخشی از خاطراتم بشه. کلی اتفاق اینجا افتاد که هرکدومشون به نحوی از خودشون آثار مخربی به جا گذاشتن. مثلا جنگ یه عالمه ساختمون خرابه به جا گذاشت و رفتن باربد و کات کردنش با عمه یه آدم افسرده از اون ساخته. یه روز صبح با صدای عمه از تو حیاط از خواب بیدار شدم. داشت پشت تلفن با باربد بحث میکرد.</description>
<pubDate>Sat, 30 May 2026 18:19:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>شایسته جان</title>
<link>https://yazdaanhastam.blogfa.com/post/30</link>
<description>باز از اتفاقاتی که گذشته دیر نوشتم. سعی می کنم هرچی یادم هست رو با جزئیات بنویسم. صبح ساعت نه و نیم عمه مهین بیدارم کرد و گفت دیر شده. بیدار شدم و فرصت صبحونه خوردن نبود. عمه مستقیم سمت شیرازمال رفت. همیشه وقتی عجله داره اونجا کارش راه میفته. منو گذاشت تو کافه و خودش رفت دنبال لباس. صبحونمو همونجا خوردم. یکساعت و نیم بعد وقتی عمه برگشت نشناختمش! خیلی خیلی خیلی متفاوت تر از چیزی که باهاش تا اینجا اومده بودم شده بود! خیلی زیاد متفاوت.</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2026 07:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>yazdaanhastam</dc:creator>
<guid>yazdaanhastam.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
</channel>
</rss>
