پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

مامان احسان

چندباری رفتم خونه احسان. خانواده خوب و صمیمی ای دارن. یه خواهر بزرگتر داره که نمیدونم چندسالشه. احتمالا 27 یا 28. مامانش مهربونه و هروقت میرم اونجا همش واسمون خوراکی میاره. منو خیلی دوست داره. باباشم آدم حسابیه. یه شرکت دارن که خواهرشم اونجا یه کاره ایه ولی نمیدونم چی. باباش به احسان گفته درسش که تموم بشه اونو هم میبره پیش خودش. ازم پرسید قراره چه رشته ای انتخاب کنم و گفتم هنوز نمیدونم. اون رشته ش انسانیه و قصد داره مدیریت بخونه. خودشو از الان اون بالا بالاها میبینه.

مامانش خیلی مهربونه. یه زن قدکوتاه کمی تپلی که بهم میگه "یزدان جون" . از بس "شایسته جان" رو مسخره کردم حالا سرم اومده.

مامانش همش ازم میپرسه یزدان جون چیزی نمیخوای؟ یزدان جون چیزی لازم نداری؟ یزدان جون تشنه ت نیست؟

الهه خواهر احسان بهم گفت داداش خیلی خله و نمیدونه چجوری باهاش رفیق شدم. منو احسان به هم نگاه کردیم و به یه چیز فکر کردیم. اینکه آشنایی ما دوتا از همون کارای خل و چلانه سر گرفته و شروع شده.

باباشو زیاد ندیدم. فقط یکی دوبار. اونم وقتی که داشتم از خونشون میرفتم.

درمورد احسان به بابا گفتم و بهم گفت خوشحاله که بالاخره دوست پیدا کردم.

به عمه مهین زنگ زدم و گفتم که دوست پیدا کردم و یه خواهر بزرگتر داره که احتمالا بتونید با هم رفیق بشید. گفت حوصله دوستی و آشنایی با کسی رو نداره ولی برای من خوشحاله که تنها نیستم.

بابا زنگ زد و گفت امشب رو نمیاد خونه و اگه بخوام میتونم احسان رو دعوت کنم که شب پیشم بمونه.

به احسان زنگ زدم ولی گفت خونه نیست و فردا برمیگرده. بعدا دوباره زنگ زد و گفت مامانش گفته بهم بگه تنها نمونم و از عمه م بخوام بیاد پیشم.

به عمه زنگ زدم و گفت میاد. اما دیروقت. ساعت نه و نیم، ده مثلا.

گفت شام نخورم و برام میاره.

چقدر مامانا با هم فرق دارن. نمیدونم مامان احسان با همه اینجوریه یا فقط با من. آخه فهمیده که مامانم رفته. امیدوارم هرچیزی که هست این رفتارهاش از سر دلسوزی و ترحم نباشن.

یزدان
جمعه شانزدهم مرداد ۱۴۰۵
19:28
درحال بارگذاری..

ناهار با مامان

پنجشنبه مامان باهام قرار ناهار گذاشت. شب قبلش بابا خونه نیومد. بهش زنگ زدم و گفت شاید صبح برگرده. عمه هم نبود. اولین شبی بود که کاملا تنها بودم که بد نبود. فقط عصبیم میکرد. انجمن شاعران مرده رو خوندم و برای خودم مرغ سوخاری با سیب زمینی سفارش دادم. نسکافه درست کردم و تا صبح فیلم دیدم.

پنجشنبه هوا گرم بود. دلم نمیخواست برم بیرون. مامان بهم زنگ زد. گفت جلوی در منتظره.

سلام کردم. سرش تو گوشی بود. انگشت اشاره ش رو سمتم گرفت که یعنی یه لحظه صبر کن. همونجوری ایستادم تا کارش تموم بشه. به پلاستیکی که رو صندلی جلو بود نگاه کردم و با خودم فکر کردم مال منه یا خودش؟

گوشیشو گذاشت جلوی ماشین و همونطوری که پلاستیک رو مینداخت رو صندلی عقب با خوشحالی گفت خب سلام. چطوری آقا پسر؟

نشستم و کمربندمو بستم و گفتم شما خوبی؟

فهمیدم که داره با تعجب نگام میکنه. صداش آروم شد و گفت آره

دستاش رو فرمون خشک شده بود. جلوشو نگاه میکرد فقط. بعد یهو گفت خب. کجا بریم؟

گفتم عه مگه من حق انتخابم دارم؟

نمیدونم چه مرگم شده بود. فقط دلم میخواست ناراحتش کنم. گند زده بود تو زندگیمون. زندگی خوبمون.

گفت اگه حالت خوب نیست یه روز دیگه میریم بیرون.

گفتم آره خوب نیستم. خیلی راحت و بدون اینکه بپرسه چمه گفت باشه برو پایین دوباره بهت خبر میدم.

رفتم پایین و حتی منتظر نموند برم داخل. گاز داد و رفت. به ماشینش که دور و دورتر میشد نگاه کردم. ازش متنفر بودم. از خودم هم متنفر بودم. از بابا هم همینطور. از هرکسی که باعث شده بود بین ما فاصله بیفته متنفر بودم.

دلم میخواست تو اون ضل آفتاب انقدر همونجا بمونم تا مثل بستنی آب بشم و برم تو زمین.

یزدان
شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵
13:30
درحال بارگذاری..

فکر تازه

امشب با بابا رفتیم هفت خوان و شام خوردیم. بعدشم بستنی. بعدشم رفتیم پیاده روی و کلی با هم حرف زدیم.

بهش گفتم که میخوام برم مدرسه و گفت داشته فکر میکرده برای کالج بفرستتم اتریش.

اونجا کسی رو نداریم فقط یه دوست خانوادگی خیلی قدیمی و خیلی مورد اعتماد. گفت واسه کمتر از یکماه پیش اونا میمونم بعدش برنامه خوابگاه رو برام درست میکنن. نمیدونم چکار کنم. از اتریش خوشم میاد ولی از آلمانی بدم میاد.

جالبه. بالاخره یه چیز درست و حسابی که میتونم بهش فکر کنم.

یزدان
سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵
4:33
درحال بارگذاری..

یه خبر خوب برای بابا

با یه پسره دوست شدم. اسمش احسانه و دو سال از خودم بزرگتره.

خیلی اتفاقی تو سروش مارکت نزدیک خونمون همو دیدیم. جفتمون میخواستیم بستنی برداریم ولی انگار نمیدونستیم چی میخوایم

با خنده بهم گفت توام نمیتونی انتخاب کنی نه؟ گفتم نه انگار اصلا هیچکدوم سلیقه من نیستن. گفت بیا من واسه تو انتخاب کنم و تو واسه من

ایده ش باحال بود. گفتم اوکی. پرسید قیمتش؟ گفتم مهم نیست. تو چی؟ گفت منم همینطور

من یه جیتو با طعم آناناس نارگیل گرفتم ( میدونستم بدمزس- البته از طرفدارهاش معذرت میخوام) اون واسم چوکوتلا گرفت. گفت تا حالا از این نخورده.

رفتیم بیرون و گفت میخواد امتحانش کنه. یه گاز گنده زد و قیافش رفت تو هم. گفتم چیه؟ گفت از این آشغالتر نمیتونستی انتخاب کنی نه؟

خندم گرفت

گفت میخواد بره تا یه چیز بهتر بخره. نگهش داشتم و گفتم میدونستم بدت میاد. واسه همین یکی عین همونی که برام انتخاب کردی گرفتم

خندید گفت پسر دمت گرم

خندیدم و بستنی آشغالی رو انداختیم تو سطل. پسره باحال بود. تو همین مسیر کوتاه مشترکمون کلی چیزهای مشترک باحال پیدا کردیم با هم. گفت چجوریه که تا حالا اینطرفا ندیدمت؟ گفتم من زیاد بیرون نمیام

گفت ps5 دارع و اگه بخوام میتونم برم باهم بازی کنیم. شمارشو داد و قرار شد بهش زنگ بزنم.

میبینی بابا؟ مثل اینکه دوست پیدا کردم.

یزدان
چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۵
19:16
درحال بارگذاری..

حیاط و هدفون و کتابام.

قفلی زدم رو این آهنگی که عمه گوش میداد.

عمه چند روزه که رفته خونه خودشون و بهم گفت که یه هفته نیست. این سه چهار روز همش غذای بیرون خوردیم. تا اینکه دیشب بابا دست به کار شد و برامون کوکو درست کرد. با مرغ. خوشمزه شده بود. فکر نمیکردم بتونه خوب درش بیاره ولی خوب شده بود. گفت تو دوران دانشجوییش درست میکرده و سرش دعوا بوده.

همون دورانی که مامانو دیده و عاشقش شده.

سیگار کشیدناش زیاد شده. ولی من چیزی بهش نمیگم. دیشب بعد از شام یه نخ روشن کرد و گفت اگه بخاطر این تعطیلی ها نبود تا الان کاراشون تموم شده و طلاق گرفته بودن. تا وقتی مامان بود هیچوقت اجازه نمیداد بعد از شام بلافاصله سیگار بکشه. اولاش حتی بهش اجازه نمیداد جلوی من اینکارو کنه. ولی کم کم عادی شد.

منشی عجوزه بابا رو دیدم. نمیدونم با منظور اونطوری رفتار میکنه یا نه. ولی وقتی خودمو گذاشتم جای مامان، بهش حق دادم که از این دختره بدش بیاد. خیلی سعی کرد باهام مهربون باشه ولی من تحویلش نگرفتم. اومده بود در خونمون تا یسری پرونده بده به بابا. فک کنم قصد داره تا وقتی عمه میاد تو خونه کار کنه. مطمئن نیستم.

این دو سه روز فقط دارم کتاب میخونم و موزیک گوش میدم. بیرونم نمیرم. فقط تو حیاط. بابا میگه باید دوست پیدا کنم ولی بلد نیستم. شاید اگه سال تحصیلی رو مدرسه میرفتم میتونستم دوست پیدا کنم ولی نشد. مجبور شدم به دلایل کاملا واضحی این دو سال رو تو خونه باشم. دلم میخواد شنا یاد بگیرم. ولی مطمئنم اگه به بابا بگم مخالفت میکنه و میگه استخر عمومی هزارجور مریضی داره. کلاس زبان شاید خوب باشه. یه زبان کم یاب. مثلا فنلاندی. نمیدونم یه چیزی...

فعلا که حیاط و هدفون و کتابام دوستامن.

یزدان
چهارشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۵
18:45
درحال بارگذاری..

دخترِ صورتیِ "آبی"

عمه موهاشو کوتاه کرد و رنگشونو عوض کرد. بهم گفت از دکتر زیبایی وقت گرفته و میخواد لبهاشو ژل بزنه! میگه میخواد مژه هاشو بلندتر کنه. دیروز رفتیم قدوسی غربی چون وقت ناخون داشت!

اون تصمیم گرفته خودشو کاملا تغییر بده و من میفهمم چرا.

بهش گفتم موهاش خیلی بهش میاد و دروغ نگفتم. خیلی تغییر کرده بود.

دیروز قبل از اینکه بره ناخون هاشو درست کنه، گفتم سر راهش منو بذاره تو "آبی".

قسمت لوازم تحریرش همیشه چیزای جدید و سرگرم کننده میاره. از کتابفروشیش "انجمن شاعران مرده" رو خریدم و تو کافه ش نشستم. یه بلو درینک سفارش دادم و داشتم نوشته های پشت جلد کتاب رو میخوندم که یهو دیدم یه پسره بزرگتر از خودم داره همین کتابو میخونه!

انقد ذوق زده شدم که نمیدونم چرا.

پسره نگام کرد و من واسه اینکه با خودش نگه چرا این پسره مثل بز زل زده بهم، کتابمو بردم بالا و بهش نشون دادم. با تعجب خندید و سر تکون داد.

با خودم فکر کردم اگه همسن و سال خودم بود چقدر خوب میشد. من اینجا احساس ناهماهنگ بودن میکنم. حس میکنم توی جعبه سیب ها یه گلابیم. امیدارم بفهمین منظورم چیه.

برام درینک بلو رو که آوردن یه دختره اومد و گفت میشه اینجا بشینم؟

تا نگاهش کردم خودش صندلیو عقب کشید و روش نشست. موهاش کوتاه و صورتی بود. پوستش خیلی سفید بود. چشمهاش درشت بود و بینیش کوچولو. روی هم رفته قیافه بانمکی داشت.

انقدر این حرکت ناگهانی بود که یه لحظه حس کردم قلبم نمیزنه.

آروم نوشیدنیمو سمت خودم کشیدم و به دختره گفتم: الان چی شد دقیقا..؟

از تو کوله پشتیش یه کتاب گنده کشید بیرون و گفت هیچی فقط نشستم. بقیه جاها پر بود. داخل زیاد سروصدا بود. به جز تو بقیه میز تک نفره ها رو بزرگا گرفتن.

گفتم خب چرا اینجا نشستی؟

کتابشو باز کرد و گفت باید تکالیف زبانمو انجام بدم. میذاری؟

هیچی نگفتم و عقب نشستم. انگار این حرکتمو " آره" برداشت کرد چون گفت مرسی

با خودم فکر کردم چقدر بامزس. فکر کردم اگه دوست دخترم بود از اونایی میشد که اگه میرفتیم تو یه باغ آلبالو دلم میخواست خوشمزه ترین هارو واسش بچینم.

نوشیدنمو خوردم و کتابمو خوندم. داشتم سعی میکردم به اون که تکالیفشو انجام میداد بی توجه باشم. ولی نمی تونستم. نوشته ها برام بی معنی بودن.

به عمه مهین زنگ زدم و گفت یکم دیگه کارش طول میکشه.

نمیخواستم اونجا پیش اون دختره بمونم چون حس میکردم رشته هایی از وجودم داره بهش متصل میشه.

بلند شدم و گفتم تمام میز مال تو

کوچولو خندید و گفت مرسی

از "آبی" بیرون رفتم و با خودم فکر کردم حتی نمیدونم اسمش چی بود

انقد تو خیابونا و فروشگاها ول چرخیدم تا کار عمه تموم شد و اومد دنبالم. ناخون هاش زشت شده بود. بلند و مستطیلی با رنگ زرد. ولی گفتم خیلی قشنگه و بعد بینیمو خاروندم.

یزدان
چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵
14:1
درحال بارگذاری..

"شایسته جان" اینجا بود

"شایسته جان " اینجا بود و باید اعتراف کنم ازش خوشم اومده. خیلی ناز داره و خیلی کلاس میذاره واسمون ولی دوست داشتنیه. نمیدونم چجوری اینکارو میکنه ولی در عین کلاس گذاشتن باهام خوب برخورد میکنه و میتونه بخندونتم.

عمو حامد بهم زنگ زد و حال عمه رو پرسید. گفتم داره بهتر میشه. با عمه صحبت کرد و عمه گفت برامون بلیط گرفته تا باهاشون بریم سینما. سینما در دورترین نقطه از شهر. هنر شهر آفتاب. ولی من از فضاش خوشم میاد.

وقتی میخواستیم بریم عمه پشیمون شد. گفت کاری براش پیش اومده و نمیتونه باهامون بیاد. واسه همین من به تنهایی با عمو و شایسته "جان" رفتم. فکر میکردم معذب بشم ولی کم کم یخمون باز شد و اون مسیر طولانی بهمون خوش گذشت.

کفایات مذاکرات دیدیم و یه جاهاییش واقعا خندیدیم. تو رستوران مورد علاقه شایسته شام خوردیم و من چون نمیدونستم چی باید سفارش بدم، به پیشنهاد اون پاستا خوردم. انتخاب خوبی بود.

چقدر به این تفریح نیاز داشتم. تحمل کردن اون حجم زیاد از ناراحتی و غم عمه به مدت طولانی داشت کشنده میشد. عمو حامد برای عمه پیتزا گرفت و من واسش بردم.

نمیدونم چرا اما به دلایلی می ترسیدم تنها داخل خونه بشم. میترسیدم وقتی درو باز میکنم با جنازه عمه که خودکشی کرده رو به رو بشم.

اما خداروشکر همچین صحنه ای ندیدم. روی مبل نشسته بود و از همون مجله های قدیمیش میخوند ولی چشمهاش قرمز بود. فهمیدم گریه کرده دوباره.

با حس عذاب وجدان بهش گفتم عمه معذرت میخوام که تنهات گذاشتم.

گفت نه یزدان جون این حرفو نزن. من خودم خواستم تنها بمونم چون بهش نیاز داشتم. واسم پیتزا خریدین؟

سر تکون دادم و مشتاقانه گفت آخجون واقعا گرسنه م بود. بذارش رو میز تا منم لیوان و یخ بیارم. توام میخوری؟

از اینکه خوب بود خوشحال شدم و گفتم شاید فقط یه قاچ

با هم پیتزا خوردیم و یه فیلم چرت دیدیم و مسخرش کردیم. بعد به عمو حامد زنگ زد و بخاطر پیتزا ازش تشکر کرد.

تو دلم دعا کردم هیچوقت دیگه عمه رو اونجوری ناراحت نبینم.

یزدان
جمعه پنجم تیر ۱۴۰۵
13:2
درحال بارگذاری..

دوباره طاقچه

مثل اینکه باز داره یه خبرایی میشه.

احتمالا دوباره رو بیارم به طاقچه.

تا قبل از جنگ نمیدونستم طاقچه نسخه وب داره. وقتی اینترنت ملی شد نصبش کردم و کلی ازش استفاده کردم.

حوصلم که سر میرفت کتاب صوتی شرلوک رو پلی میکردم. با هدفون سر میز ناهار یا شام بهش گوش میدادم چون اون روزها عمه اصلا اعصاب نداشت.

راستی از محل کارش استعفا داده. میدونی چرا؟ چون مدیرش باربد بود.

حالا داره دنبال کار میگرده. من پاپیچش نمیشم و براش حرفای قلمبه سلمبه نمیزنم و سعی نمیکنم راضیش کنم که اونا اصلا به هم نمیومدن.

درسته که ما آدمهای فقیری نیستیم و جزو خانواده های سطح متوسطِ رو به بالای جامعه حساب میشیم اما باربد و خانواده ش رو قله نشسته بودن. اختلاف طبقاتی همچنان زیاد بود. عمه ولی امید داشت که وارد اون خانواده بشه.

یه چیز باحال. دیروز وقتی داشتم با گوشی عمه تو اینستاگرام می چرخیدم یهو پیج کارن رو دیدم. برادر کوچیک باربد. پیجش خصوصی بود. تعداد پست ها صفر بود تعداد فالوور و فالویینگ هاش هردو با هم برابر بودن. بیست و سه.

همیشه فکر میکردم آدمی مثل اون میتونه توی فضای مجازی خیلی زود معروف بشه. ولی مثل اینکه میلی نداشت. عمه میگفت فراری رو فروخته و یه چیز دیگه خریده. خوش به حالش. زندگیش خیلی راحته.

کاش میتونستم امتحانا رو زود تموم کنم. خیلی رو نرومه.

یزدان
دوشنبه هجدهم خرداد ۱۴۰۵
13:47
درحال بارگذاری..

نجات یافته

به این دو سه ماه گذشته که فکر میکنم اینجوری میشم که: "پوووف .. اوه... واو! "

پسر راستی راستی جنگ شد! هیچوقت فکر نمیکردم بودن تو جنگ هم بخشی از خاطراتم بشه.

کلی اتفاق اینجا افتاد که هرکدومشون به نحوی از خودشون آثار مخربی به جا گذاشتن.

مثلا جنگ یه عالمه ساختمون خرابه به جا گذاشت و رفتن باربد و کات کردنش با عمه یه آدم افسرده از اون ساخته.

یه روز صبح با صدای عمه از تو حیاط از خواب بیدار شدم. داشت پشت تلفن با باربد بحث میکرد. از پشت پنجره یواشکی نگاش کردم. دستاش میلرزید و تقریبا داد میزد.

نیازی به فکر کردن نبود. فهمیدم چی شده. همیشه برام سوال بود باربد چجوری عمه رو خواسته؟ آخه اصلا شبیه هم نبودن.

عمه تلفن رو قطع کرد و با عصبانیت اومد تو خونه. از لای در نگاهش کردم. رفت توی دستشویی. قرصی که این چندوقت بخاطر استرس و اضطراب جنگ مصرف میکرد رو برداشتم و با یه لیوان آب پشت در دستشویی وایسادم. داشت گریه میکرد.

در زدم و گفتم عمه خوبی؟

عجب سوال بیخودی! چطوری آدمی که داره گریه میکنه و انقدر حالش بده میتونه خوب باشه؟

صدای باز شدن شیر آب اومد و بعد درو باز کرد. صورتش رو شسته بود ولی چشمهاش قرمز بود.

بی تفاوت از کنارم رد شد و رفت تو آشپزخونه. داشت دنبال قرص میگشت. گفتم پیش منه. بعد ورق قرص رو بالا بردم و با لیوان آب بهش نشون دادم.

اومد سمتم. فورا یکی از قرص ها رو از جلد آلومینیومی کوچیکش بیرون آورد. روی مبل نشست و قرص رو با آب با حرص تا آخر خورد.

نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم. مثل مترسک ایستاده بودم و نگاش میکردم.

گفت یزدان بیا اینجا

رفتم کنارش نشستم. دوتا دستامو گرفت و گفت گوش کن ببین چی میگم بهت. سعی کن تو زندگیت به هیچ چیز و هیچکس وابسته نشی. همه چیزها، همه آدما و هرچیزی که الان کنارت داری موقتین. قرار نیست هیچوقت باهات بمونن. همیشه یه جایی گوشه ذهنت اینو داشته باش که قرار نیست تا ابد اون چیز، اون آدم، اون پول یا هرچیزی که دوسش داری و بهش دل بستی پیشت بمونه. خب؟

سر تکون دادم و گفتم درست میگی عمه اما نمیخوام اینجوری بهش فکر کنم. اونوقت دیگه نمیتونم ازش لذت ببرم. من میدونم که باربد گفته دیگه نمیخواد باهات باشه. میدونم الان خیلی سختته و حس میکنی آخرشه اما آخرش نیست. خوبیش اینه که میدونم اگه اون چیزهایی که دوسشون دارم و بهشون وابسته شدم ولم کنن قرار نیست بمیرم. پس تا وقتی هستن باهاشون کیف میکنم و وقتی هم که تموم شدن براشون گریه میکنم. تهش خوب میشم باز.

عمه با دستمال آب بینیشو گرفت و گفت آره قرار نیست بمیرم ولی خیلی عذاب آوره. دردناکه. از یکماه قبل میدونستم میخواد بره ولی امیدوار بودم. من احمق.

عمه خیلی ناراحت و شکسته بود. واقعا حالش بد بود و سعی میکردم با حرفام بهش بفهمونم که دنیا به آخر نرسیده. اما فکر نمیکنم به حالش تاثیری داشت چون به نظر اون من نمیفهمم. چون تجربه نکردم.

الان خیلی بهتره اما و براش خوشحالم. لیاقتش ترک شدن نبود. و من دلم واسه باربد و ماشین های‌کلاسش و صبحونه های محشری که مهمونمون میکرد و دور دور کردنمون تنگ شده. چه برسه به عمه که اون همه باهاش خاطره ساخته. تازه خاطره هایی که مادی نیست.

یزدان
شنبه نهم خرداد ۱۴۰۵
21:49
درحال بارگذاری..

شایسته جان

باز از اتفاقاتی که گذشته دیر نوشتم. سعی می کنم هرچی یادم هست رو با جزئیات بنویسم.

صبح ساعت نه و نیم عمه مهین بیدارم کرد و گفت دیر شده. بیدار شدم و فرصت صبحونه خوردن نبود.

عمه مستقیم سمت شیرازمال رفت.

همیشه وقتی عجله داره اونجا کارش راه میفته. منو گذاشت تو کافه و خودش رفت دنبال لباس. صبحونمو همونجا خوردم.

یکساعت و نیم بعد وقتی عمه برگشت نشناختمش!

خیلی خیلی خیلی متفاوت تر از چیزی که باهاش تا اینجا اومده بودم شده بود! خیلی زیاد متفاوت. عمه اصلا از اینجور تیپ ها نمیزنه. نمیدونم چجوری این لباسا راضیش کردن. اصلا انگار یکی دیگه شده بود!

یه پیرهن مردونه راه راه آبی سفید با یه شلوار پارچه ای سفید پوشیده بود. شال نازک سفید رنگی هم انداخته بود سرش. حتی کفشاشم جدید بود.

شبیه دخترای همین دوره زمونه شده بود. نه اونایی که همش فیلماشونو میبینه یا تو مجله هایی که میخونه عکساشون هست.

با خنده و مسخره بازی گفتم مهین جون چیکار کردی؟

این انگاری به یه رسم تبدیل شده که هروقت میخوایم همدیگه رو دست بندازیم پسوندشو حذف میکنیم و اسمشو به کار میبریم.

عمه که انگار هنوز استرس داشت نگاهی به لباساش کرد و گفت: خیلی بده؟

گفتم محشره! عالیه. بیچاره دوس دختر عمو. حسابی حواس همه رو با این تغییر استایلت پرت میکنی

گفت بدو بدو دیر شده. و ما دویدیم. واقعا دویدیم. رفتیم سراغ گلفروشی. من تو ماشین نشستم و پست جدید گذاشتم.

وقتی رفتیم همه اومده بودن به جز بابا که گفته بود برای ناهار نمی تونه خودشو برسونه.

خیلی وقت بود به جز عمه با خانواده پدری وقت نگذرونده بودم. بابابزرگ سرمو بوسید و گفت چقدر مرد شدی. الکی خودمو خوشحال نشون دادم ولی وقعا حسش نکردم.

عمو محمد و عمه مهوش رو بعد از کلی وقت دوباره دیدم. عمو محمد گفت به به یزدان چه قدی کشیدی. چقدر بزرگ شدی. واسه خودت مردی شدی.

عمه مهوش هم همینا رو گفت. انگار چیز دیگه ای نمی تونستن درموردم بگن. شوهر عمه مهوش یه چیز جدیدتر گفت. دستشو آورد پایین و گفت این همون یزدانه که انقدی بود؟

شاید یه بخشیشم به خجالت برگرده. آدم وقتی یکی زیادی ازش تعریف کنه خجالت میکشه خب. نه؟

عمو حامد دستشو انداخت دور گردنم و منو برد پیش دوست دخترش، یا نامزدش ، یا ... نمیدونم. دختره. داشت با عمه حرف میزد. ظاهرا بهشون خوش می گذشت.

عمو حامد پشت سر دختره ایستاد و صداش زد و گفت شایسته جان این یزدانه.

"شایسته جان" برگشت و من دیدم که اون وااااقعا خوشگله! خیلی خوشگل! شبیه مدل های توی تلویزیون بود. چشمهاش رنگی بود. نمیتونستم دقت کنم اما نفهمیدم که آبی بود یا خاکستری.

عمو حامد و "شایسته جان" رفتن و من کنار عمه موندم. تا اومدم دهن باز کنم و چیزی بگم عمه گفت هیس! هیچی نگو! حرف نزنا!

خندیدم و گفتم من که هنوز هیچی نگفتم. اعصابش خیلی خط خطی بود. نمیدونم چش بود. گفت خودم میدونم چی میخوای بگی.

از بس من غر زدم که گشنمه و بیشتر از این نمیتونم خودمو با شیرینی و میوه سیر کنم بالاخره راضی شدن ناهار رو آماده کنن. اونم ساعت 3 ظهر!

جوجه ها و کوبیده ها رو بردم تو حیاط پشتی. عمو محمد مسئولش بود. کباب هاش حرف نداشت.

ناهار رو تو حیاط زیر درختا خوردیم. عمو محمد و عمه مهوش هوای "شایسته جان" رو خیلی داشتن. همش بهش چیز میز تعارف می کردن. انگار خیلی خوششون اومده بود ازش.

من سلیقه عمو حامد رو واقعا تحسین میکردم.

دم دمای غروب، وقتی چراغ های حیاط رو روشن کردیم، توی حیاط آتیش روشن کردیم و نشستیم دورش. عمو محمد گیتارش رو آورد و برامون آهنگ خوند.

من فقط اونو بلد بودم که میگفت وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد. فقط تونستم با همین زیرلب زمزمه کنم. بقیه رو بلد نبودم ولی عمو محمد خوب بلد بود جو رو عوض کنه. یه چیزی خوند که یادم نمیاد چی بود ولی عمو حامد و بابابزرگ رو به رقص واداشت.

بابا اومد. بالاخره اومد. بعد از احوالپرسی و معرفی شدن به "شایسته جان" کنارم نشست و پرسید خوش میگذره؟ گفتم آره الان که خودت اینجایی بیشتر. و واقعا منظورم همین بود.

مهمونی تموم شد. اما غرغرهای عمه مهین نه. نمیدونم چرا انقدر عصبی و ناراحت بود. نمیتونست فقط بخاطر شایسته باشه. قطعا یه چیزی یه جایی اعصابش رو بهم ریخته بود. یبارم دیدمش که توی حیاط داشت با تلفن حرف میزد و دستاشو تند تند تکون میداد.

ترجیح دادم بعدا که مهمونی تموم شد ازش بپرسم. اما یادم رفت و بعدشم دیگه همدیگه رو ندیدیم..

یزدان
پنجشنبه هفتم اسفند ۱۴۰۴
11:17
درحال بارگذاری..