باز از اتفاقاتی که گذشته دیر نوشتم. سعی می کنم هرچی یادم هست رو با جزئیات بنویسم.
صبح ساعت نه و نیم عمه مهین بیدارم کرد و گفت دیر شده. بیدار شدم و فرصت صبحونه خوردن نبود.
عمه مستقیم سمت شیرازمال رفت.
همیشه وقتی عجله داره اونجا کارش راه میفته. منو گذاشت تو کافه و خودش رفت دنبال لباس. صبحونمو همونجا خوردم.
یکساعت و نیم بعد وقتی عمه برگشت نشناختمش!
خیلی خیلی خیلی متفاوت تر از چیزی که باهاش تا اینجا اومده بودم شده بود! خیلی زیاد متفاوت. عمه اصلا از اینجور تیپ ها نمیزنه. نمیدونم چجوری این لباسا راضیش کردن. اصلا انگار یکی دیگه شده بود!
یه پیرهن مردونه راه راه آبی سفید با یه شلوار پارچه ای سفید پوشیده بود. شال نازک سفید رنگی هم انداخته بود سرش. حتی کفشاشم جدید بود.
شبیه دخترای همین دوره زمونه شده بود. نه اونایی که همش فیلماشونو میبینه یا تو مجله هایی که میخونه عکساشون هست.
با خنده و مسخره بازی گفتم مهین جون چیکار کردی؟
این انگاری به یه رسم تبدیل شده که هروقت میخوایم همدیگه رو دست بندازیم پسوندشو حذف میکنیم و اسمشو به کار میبریم.
عمه که انگار هنوز استرس داشت نگاهی به لباساش کرد و گفت: خیلی بده؟
گفتم محشره! عالیه. بیچاره دوس دختر عمو. حسابی حواس همه رو با این تغییر استایلت پرت میکنی
گفت بدو بدو دیر شده. و ما دویدیم. واقعا دویدیم. رفتیم سراغ گلفروشی. من تو ماشین نشستم و پست جدید گذاشتم.
وقتی رفتیم همه اومده بودن به جز بابا که گفته بود برای ناهار نمی تونه خودشو برسونه.
خیلی وقت بود به جز عمه با خانواده پدری وقت نگذرونده بودم. بابابزرگ سرمو بوسید و گفت چقدر مرد شدی. الکی خودمو خوشحال نشون دادم ولی وقعا حسش نکردم.
عمو محمد و عمه مهوش رو بعد از کلی وقت دوباره دیدم. عمو محمد گفت به به یزدان چه قدی کشیدی. چقدر بزرگ شدی. واسه خودت مردی شدی.
عمه مهوش هم همینا رو گفت. انگار چیز دیگه ای نمی تونستن درموردم بگن. شوهر عمه مهوش یه چیز جدیدتر گفت. دستشو آورد پایین و گفت این همون یزدانه که انقدی بود؟
شاید یه بخشیشم به خجالت برگرده. آدم وقتی یکی زیادی ازش تعریف کنه خجالت میکشه خب. نه؟
عمو حامد دستشو انداخت دور گردنم و منو برد پیش دوست دخترش، یا نامزدش ، یا ... نمیدونم. دختره. داشت با عمه حرف میزد. ظاهرا بهشون خوش می گذشت.
عمو حامد پشت سر دختره ایستاد و صداش زد و گفت شایسته جان این یزدانه.
"شایسته جان" برگشت و من دیدم که اون وااااقعا خوشگله! خیلی خوشگل! شبیه مدل های توی تلویزیون بود. چشمهاش رنگی بود. نمیتونستم دقت کنم اما نفهمیدم که آبی بود یا خاکستری.
عمو حامد و "شایسته جان" رفتن و من کنار عمه موندم. تا اومدم دهن باز کنم و چیزی بگم عمه گفت هیس! هیچی نگو! حرف نزنا!
خندیدم و گفتم من که هنوز هیچی نگفتم. اعصابش خیلی خط خطی بود. نمیدونم چش بود. گفت خودم میدونم چی میخوای بگی.
از بس من غر زدم که گشنمه و بیشتر از این نمیتونم خودمو با شیرینی و میوه سیر کنم بالاخره راضی شدن ناهار رو آماده کنن. اونم ساعت 3 ظهر!
جوجه ها و کوبیده ها رو بردم تو حیاط پشتی. عمو محمد مسئولش بود. کباب هاش حرف نداشت.
ناهار رو تو حیاط زیر درختا خوردیم. عمو محمد و عمه مهوش هوای "شایسته جان" رو خیلی داشتن. همش بهش چیز میز تعارف می کردن. انگار خیلی خوششون اومده بود ازش.
من سلیقه عمو حامد رو واقعا تحسین میکردم.
دم دمای غروب، وقتی چراغ های حیاط رو روشن کردیم، توی حیاط آتیش روشن کردیم و نشستیم دورش. عمو محمد گیتارش رو آورد و برامون آهنگ خوند.
من فقط اونو بلد بودم که میگفت وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد. فقط تونستم با همین زیرلب زمزمه کنم. بقیه رو بلد نبودم ولی عمو محمد خوب بلد بود جو رو عوض کنه. یه چیزی خوند که یادم نمیاد چی بود ولی عمو حامد و بابابزرگ رو به رقص واداشت.
بابا اومد. بالاخره اومد. بعد از احوالپرسی و معرفی شدن به "شایسته جان" کنارم نشست و پرسید خوش میگذره؟ گفتم آره الان که خودت اینجایی بیشتر. و واقعا منظورم همین بود.
مهمونی تموم شد. اما غرغرهای عمه مهین نه. نمیدونم چرا انقدر عصبی و ناراحت بود. نمیتونست فقط بخاطر شایسته باشه. قطعا یه چیزی یه جایی اعصابش رو بهم ریخته بود. یبارم دیدمش که توی حیاط داشت با تلفن حرف میزد و دستاشو تند تند تکون میداد.
ترجیح دادم بعدا که مهمونی تموم شد ازش بپرسم. اما یادم رفت و بعدشم دیگه همدیگه رو ندیدیم..