پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

فکر تازه

امشب با بابا رفتیم هفت خوان و شام خوردیم. بعدشم بستنی. بعدشم رفتیم پیاده روی و کلی با هم حرف زدیم.

بهش گفتم که میخوام برم مدرسه و گفت داشته فکر میکرده برای کالج بفرستتم اتریش.

اونجا کسی رو نداریم فقط یه دوست خانوادگی خیلی قدیمی و خیلی مورد اعتماد. گفت واسه کمتر از یکماه پیش اونا میمونم بعدش برنامه خوابگاه رو برام درست میکنن. نمیدونم چکار کنم. از اتریش خوشم میاد ولی از آلمانی بدم میاد.

جالبه. بالاخره یه چیز درست و حسابی که میتونم بهش فکر کنم.

یزدان
سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵
4:33
درحال بارگذاری..