پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

دخترِ صورتیِ "آبی"

عمه موهاشو کوتاه کرد و رنگشونو عوض کرد. بهم گفت از دکتر زیبایی وقت گرفته و میخواد لبهاشو ژل بزنه! میگه میخواد مژه هاشو بلندتر کنه. دیروز رفتیم قدوسی غربی چون وقت ناخون داشت!

اون تصمیم گرفته خودشو کاملا تغییر بده و من میفهمم چرا.

بهش گفتم موهاش خیلی بهش میاد و دروغ نگفتم. خیلی تغییر کرده بود.

دیروز قبل از اینکه بره ناخون هاشو درست کنه، گفتم سر راهش منو بذاره تو "آبی".

قسمت لوازم تحریرش همیشه چیزای جدید و سرگرم کننده میاره. از کتابفروشیش "انجمن شاعران مرده" رو خریدم و تو کافه ش نشستم. یه بلو درینک سفارش دادم و داشتم نوشته های پشت جلد کتاب رو میخوندم که یهو دیدم یه پسره بزرگتر از خودم داره همین کتابو میخونه!

انقد ذوق زده شدم که نمیدونم چرا.

پسره نگام کرد و من واسه اینکه با خودش نگه چرا این پسره مثل بز زل زده بهم، کتابمو بردم بالا و بهش نشون دادم. با تعجب خندید و سر تکون داد.

با خودم فکر کردم اگه همسن و سال خودم بود چقدر خوب میشد. من اینجا احساس ناهماهنگ بودن میکنم. حس میکنم توی جعبه سیب ها یه گلابیم. امیدارم بفهمین منظورم چیه.

برام درینک بلو رو که آوردن یه دختره اومد و گفت میشه اینجا بشینم؟

تا نگاهش کردم خودش صندلیو عقب کشید و روش نشست. موهاش کوتاه و صورتی بود. پوستش خیلی سفید بود. چشمهاش درشت بود و بینیش کوچولو. روی هم رفته قیافه بانمکی داشت.

انقدر این حرکت ناگهانی بود که یه لحظه حس کردم قلبم نمیزنه.

آروم نوشیدنیمو سمت خودم کشیدم و به دختره گفتم: الان چی شد دقیقا..؟

از تو کوله پشتیش یه کتاب گنده کشید بیرون و گفت هیچی فقط نشستم. بقیه جاها پر بود. داخل زیاد سروصدا بود. به جز تو بقیه میز تک نفره ها رو بزرگا گرفتن.

گفتم خب چرا اینجا نشستی؟

کتابشو باز کرد و گفت باید تکالیف زبانمو انجام بدم. میذاری؟

هیچی نگفتم و عقب نشستم. انگار این حرکتمو " آره" برداشت کرد چون گفت مرسی

با خودم فکر کردم چقدر بامزس. فکر کردم اگه دوست دخترم بود از اونایی میشد که اگه میرفتیم تو یه باغ آلبالو دلم میخواست خوشمزه ترین هارو واسش بچینم.

نوشیدنمو خوردم و کتابمو خوندم. داشتم سعی میکردم به اون که تکالیفشو انجام میداد بی توجه باشم. ولی نمی تونستم. نوشته ها برام بی معنی بودن.

به عمه مهین زنگ زدم و گفت یکم دیگه کارش طول میکشه.

نمیخواستم اونجا پیش اون دختره بمونم چون حس میکردم رشته هایی از وجودم داره بهش متصل میشه.

بلند شدم و گفتم تمام میز مال تو

کوچولو خندید و گفت مرسی

از "آبی" بیرون رفتم و با خودم فکر کردم حتی نمیدونم اسمش چی بود

انقد تو خیابونا و فروشگاها ول چرخیدم تا کار عمه تموم شد و اومد دنبالم. ناخون هاش زشت شده بود. بلند و مستطیلی با رنگ زرد. ولی گفتم خیلی قشنگه و بعد بینیمو خاروندم.

یزدان
چهارشنبه دهم تیر ۱۴۰۵
14:1
درحال بارگذاری..