پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

باز برقها رفت

تنهایی نشستم تو حیاط.

این جیرجیرکه داره آواز میخونه. نمیدونم برای منه یا برای تنهایی خودشه.

بابا هنوز خونه نیومده. با رفیقاش شام بیرونه.

عمه مهین پیشمه اما الان داره با تلفن حرف میزنه.

یادم رفت از مهمونی اونشب میگم. میخوام وقتی عمه مهین رفت با جزئیات بنویسمش.

چقدر خوابم میاد.

کاش جیرجیرکه خفه بشه.

گشنمه.

خوابم میاد.

دلم موهیتو بدون گاز میخواد.

یزدان
دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴
21:2
درحال بارگذاری..