پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

اولین شبی که برف بارید

بابا اومد تو اتاقم کنارم روی تخت نشست و گفت مامان بزرگم (مامانِ مامان) فوت شده.

میدونستم مریضه. مامان بزرگ رو دوست داشتم. خیلی پیرزن مهربونی بود. دلم ناراحت شد براش.

با خودم فکر کردم چه خوب که مامان ولم کرد و رفت. وگرنه اگه اینجا بود بلد نبودم الان که حسابی غصه داره باید واسش چکار کنم.

مراسم خاکسپاریش فرداست و امشب اولین شبیه که داره برف میباره

بابا گفت اگه بخوام میتونه منو ببره.

مطمئن نیستم بخوام برم یا نه..

اگه برف بباره میرم. اگه نباره نمیرم.

هدفونم رو برداشتم و رفتم جلوی پنجره نشستم. آهنگ برف رو پلی کردم.

خداحافظ مامان بزرگ عزیزم.

من همیشه دوستت داشتم.

یزدان
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
23:40
درحال بارگذاری..