مراسم خاکسپاری
از روز خاکسپاری الان می نویسم.
برف می بارید.
مامانبزرگ رو به خاک سپردیم. توی مراسم مامان رو دیدیم. لباس مشکی پوشیده بود و خیلی گریه می کرد.
بابا بهش تسلیت گفت. اما نه مثل مردی که شوهرش بود.
من با این قضیه که مسیرشون از هم جدا شده کنار اومدم. اما هنوزم گاهی اوقات دلم اذیت میشه.
با پسرخاله ها و دخترخاله هام صحبت کردم. رفتارشون با من عوض نشده بود. اتفاقا مهربونانه تر هم شده بود.
دور تر از همه ما یه مرد قدبلندی با یه اورکت مشکی زمستونه و شال طرحدار قرمز دور گردنش ایستاده بود.
سیگار می کشید.
لابد فکر میکرد شخصیت اصلی فیلمی چیزیه.
بعدا یه فکر بد به سرم زد. که نکنه اون دلیل جدایی مامانم از بابام باشه.
یزدان
جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴
18:52
درحال بارگذاری..