خرج الکی
بالاخره از خونه بیرون رفتم. گفته بودم که عاشق سروش مارکتم؟ یدونه بزرگش نزدیک خونمونه. با دکور چوبی و شیکش. با اجناس خارجی و های لوکسش. امروز کارت بابا رو ازش گرفتم و رفتم سراغش.
نمیدونم چرا انقدر ناراحتی تو دلم بود. دلم میخواست یه عالمه چیز بخرم و بیارم خونه بشینم پای فیلم مورد علاقم.
در نهایت یه نسکافه گلد، شیر، ساندویچ سرد فیله مرغ، یه فریز با طعم توت و شکلات گلسی فندقی و یدونه هم اسپورت با طعم ماست و توت فرنگی. دلم میخواست جیزای غیر ضروری دیگه هم بخرم. مثلا چای انگلیسی یا پودرهای پروتئین.
وقتی برگشتم هوا داشت تاریک میشد. کلاغا لای شاخه و برگ درختا داشتن سر و صدا میکردن.
توی حیاط نشستم و ساندویچ رو با فریز خوردم. توی اون سرما و سکوت و قارقار کلاغ ها یه جور خاص خوبی چسبید بهم.
بابا رفت پیش دوستاش چون با اونا قرار شام داشت. گفت قبل از دوازده برمیگرده و هنوز برنگشته.
تنها بودن خوبه. دوسش دارم. البته چون میدونم بابا قراره برگرده دوسش دارم. وگرنه تنهایی ابدی رو دوست ندارم.
میخوام شیرقهوه داغ درست کردم و با شکلات ها بشینم پای یه فیلم. احتمالا رخ دیوانه رو ببینم یا شایدم خشم و هیاهو.