پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

خرج الکی

بالاخره از خونه بیرون رفتم. گفته بودم که عاشق سروش مارکتم؟ یدونه بزرگش نزدیک خونمونه. با دکور چوبی و شیکش. با اجناس خارجی و های لوکسش. امروز کارت بابا رو ازش گرفتم و رفتم سراغش.

نمیدونم چرا انقدر ناراحتی تو دلم بود. دلم میخواست یه عالمه چیز بخرم و بیارم خونه بشینم پای فیلم مورد علاقم.

در نهایت یه نسکافه گلد، شیر، ساندویچ سرد فیله مرغ، یه فریز با طعم توت و شکلات گلسی فندقی و یدونه هم اسپورت با طعم ماست و توت فرنگی. دلم میخواست جیزای غیر ضروری دیگه هم بخرم. مثلا چای انگلیسی یا پودرهای پروتئین.

وقتی برگشتم هوا داشت تاریک میشد. کلاغا لای شاخه و برگ درختا داشتن سر و صدا میکردن.

توی حیاط نشستم و ساندویچ رو با فریز خوردم. توی اون سرما و سکوت و قارقار کلاغ ها یه جور خاص خوبی چسبید بهم.

بابا رفت پیش دوستاش چون با اونا قرار شام داشت. گفت قبل از دوازده برمیگرده و هنوز برنگشته.

تنها بودن خوبه. دوسش دارم. البته چون میدونم بابا قراره برگرده دوسش دارم. وگرنه تنهایی ابدی رو دوست ندارم.

میخوام شیرقهوه داغ درست کردم و با شکلات ها بشینم پای یه فیلم. احتمالا رخ دیوانه رو ببینم یا شایدم خشم و هیاهو.

یزدان
یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴
23:52
درحال بارگذاری..