اون روزهای وحشتناک
بابا سرش شلوغ شده.
چندین پرونده گرفته و حسابی مشغوله. توی این مدت که اینترنت ها قطع بود داشتم به مرز جنون می رسیدم.
عمه مهین شبها پیشم میموند. اون میدونست که این تنهایی چقدر برام عذاب آوره.
با هم دیگه یه عالمه فیلم دیدیم. یبار وقتی بابا نبود باربد رو دعوت کرد. بارون زد. باربد مجبورمون کرد زیر بارون چایی بهارنارنج بخوریم و با مسخره بازی برقصیم.
فکر کنم باربد هم میدونه که چقدر روی تنها موندن حساسم.
باربد بهم یاد داد قایق کاغذی بسازم.
خاله برام کتاب رنگ آمیزی بزرگسالان گرفت. توی اون روزا کتاب صوتی گوش میدادم و رنگ میکردم. کتاب صوتی واقعا جذابه. اصلا فکرشو نمیکردم که انقدر خوشم بیاد ازش.
بالاخره اینترنت وصل شد و اعصابم آروم شد.
هوا بوی یخ میده. بوی یخ و خون و مرگ!
یزدان
جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴
21:44
درحال بارگذاری..