پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

دسته گل برای من یا مامان؟

وقتی از خواب بعدازظهر بیدار شدم همه جا تاریک شده بود و هیچکس خونه نبود.

رفتم توی آشپزخونه و دیدم فلاسک چای با یه استکان تمیز کنارش روی میزه. با خودم حدس زدم بابا حتما چای درست کرده و بعدم طبق معمول یادش رفته بخوره و رفته بیرون.

خونه توی سکوت کامل بود. فقط چراغ پذیرایی و آشپزخونه روشن بود.

بی اختیار پشت میز نشستم. انگار همچین همچین هم ساکت نبود. صدای وزوز یخچال و تیک تیک ساعت دیواری به گوش می‌رسید آخه.

برای خودم چای ریختم. تازه دم بود و خوشرنگ. بوی بهارنارنج پیچید توی مشامم. بابا عاشق چای بهار نارنج بود. دیگه مطمئن شدم درست کردن چای کار خودش بوده نه مامان.

مامان باز رفته بود. همیشه تا یه بحثی پیش میومد فورا میرفت. دیگه عادت کرده بودم به رفتن‌هاش.

بار اول تقریبا خودمو کشتم که نره. بار دوم زجه زدم و بار سوم گریه کردم و بعدش فقط ازش متنفر شدم. با خودم میگفتم حتما دوستم نداره که تا یه چیزی میشه زرت و زورتی پا میشه میره.

الانم اهمیت چندانی نداشت برام. احتمالا بابا دوباره میرفت التماس میکرد بهش و اونم برمیگشت و منم موقع برگشتش با اخم میرفتم تو اتاقم و به اینکه چرا باهامون اینکارو میکنه فکر میکنم و بعدشم تموم.

چای رو خوردم و جلوی در خونه ایستادم. هوا یکم سردتر از قبل شده. دلم میخواست برم بیرون روی صندلی های توی حیاط بشینم ولی سرما نذاشت. خواستم برم پیرهنمو بیارم که دیدم در باز شد و بابا هندونه بغل با یه پلاستیک خرید اومد داخل.

توی پلاستیکش یه دسته گل بود. خندیدم و گفتم: « الان دیگه مامان جوری شده که گل هم پس میده؟ » تعجب کرد و گفت: « نه واسه مامان نیست. واسه توئه! »

اولین باری بود که گل هدیه میگرفتم. حس عجیبی داشت. گفت برای معذرت خواهی خریده برام چون این مدت به خاطر اون و مامان اذیت شدم. حرفشو باور نکردم. هنوزم فکر میکنم اونا واسه مامان بودن و ایندفعه اون جدی جدی نمیخواد دیگه برگرده.

یزدان
چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴
19:23
درحال بارگذاری..