پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

ناهار با مامان

دیروز مامان برای ناهار دعوتم کرد بیرون. اومد دنبالم و رفتیم 1440. تنها جایی که پیتزاهاشو واقعا دوست دارم.

ازم پرسید اوضاع چطور پیش میره. گفتم نمیدونم چطوری داره پیش میره فقط داره میگذره.

گفت وقتی اینجوری سر بسته باهاش حرف میزنم خوشش نمیاد. من سربسته حرف نزدم. فقط واقعا نمیدونم داره چی میشه. چی باید بگم وقتی یه روز خوبم و یه روز نه؟ وقتی یه لحظه دارم میخندم و یکساعت بعدش توی بالشتم داد میزنم و گریه میکنم؟

گفتم اوضاع خودت چطوری پیش میره؟ گفت خیلی خوب. گفت توی کارش ارتقا گرفته. گفت با یکی آشنا شده که بهش کمک میکنه. گفت آدم خوبیه و هواشو داره.

پیتزا به زور از گلوم پایین رفت. نمیدونم چرا. دلیل احساسم رو نمیفهمم. از اون یارو متنفرم. ندیده و نشناخته ازش متنفرم.

گوشیش زنگ خورد. نتونست سریع باشه و تونستم اسمش رو بخونم حمید با یه قلب قرمز کنارش.

جواب داد و متوجه شدم که صدای گوشیشو کم کرد. گفت الان با یزدانم خودم بهت زنگ میزنم.

توی همون چند لحظه کوتاه هزاربار از خودم پرسیدم چیزی که میخوام رو بپرسم ازش یا نه؟

تلفن رو که قطع کرد گفتم حمید پارتنرته؟

بعد فورا قوطی نوشابه رو برداشتم تا مجبور نباشیم به چشمای همدیگه نگاه کنیم. گفت تو چهارده سالته. نمیتونم این چیزا رو ازت مخفی کنم. آره پارتنرمه. ما چندوقته که با هم آشنا شدیم

میخواست ازش تعریف کنه که بهش گفتم منو برسونه خونه.

رفتم خونه و کسی نبود.

دو ساعت بعد وقتی بابا برگشت یه گلدون خورد و خاکشیر شده وسط حیاط دید.

یزدان
دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۴۰۴
14:12
درحال بارگذاری..