قضیه لباس
دیشب عمو حامد زنگ زد و برای مهمونی معرفی نامزدش دعوتمون کرد خونه بابابزرگ.
عمه کلی بهش توپید و گفت چه وقت دعوت کردنه؟ آخه میگفت لباس نداره و نمیدونه چی بپوشه. عمو حامد هم ساعت 10 و نیم بود که به ما خبر داد. گفت مهمونی از ظهره تا شب.
عمه به باربد زنگ زد. گفت رفته دبی و فرداشب میاد. خیلی راحت و ریلکس. انگار رفته تا سر خیابون و میاد. این بیشتر بهمش ریخت.
عمه نگاهم کرد و گفت: فردا با من میای بریم دنبال لباس؟
از توی جا میوه ای یدونه سیب برداشتم. شونه هامو بالا انداختم و رو مبل ولو شدم و گفتم: حالا چجور لباسی میخوای؟
انگار همین یه سوال من دیوونه ترش کرد. مثل خل و چلا با حالت گریه گفت: کاش میدووونستم
خندیدم. خیلی خندیدم. خیلی خنده دار شده بود. نزدیک بود سیب بپره تو گلوم و خفه بشم. ولی شانس آوردم. اما بازم خندیدم.
تو خونه راه میرفت و غر میزد. همش میگفت: حامد احمق! میدونه چقد از این دختر فیسوئه خوشم نمیاد. گذاشته همون شبی که میخواد دعوت کنه به من زنگ زده که لباس درست و حسابی نداشته باشم.
دیدن حرص خوردنش واسم جالب بود. راستش لباس واسه من زیاد اهمیتی نداشت. میدونستم تهش یه چیزی میپوشم و میرم. ولی انگار واسه عمه چیز خیلی مهمی بود.
یهو یادم اومد و گفتم: عمه اون لباسی که پوشیدی رفتیم خونه باربد خوب نیست؟
گفت: نه نه تکراریه
گفتم: مگه سریاله؟
دعوام کرد: یزدان!!
باز خندیدم و گفتم باشه ببخشید
نمیدونم چرا خوشمزه بازیم گل کرده بود.
اما بهش قول دادم که باهاش میرم و لباس میخریم. و الانم اینجاییم. نشستم تو ماشین و منتظر اونم که از گلفروشی بیاد بیرون تا با هم بریم مهمونی خونه بابا بزرگ و دیدن نامزد عمو.
خبر خوب: واسش لباس خریدیم.