شلخته یا جنتلمن؟
صبح که بیدار شدم روی میز تحریرم یه گل سرخ از گلهای توی حیاط رو توی لیوان آب دیدم. فکر کردم شاید کار بابا باشه ولی بعدا فهمیدم کار عمه مهین بوده. وقتی از اتاق رفتم بیرون اون رو با یه مجله قدیمی تو دستش دیدم که داشت صبحونه میخورد. مجله زن روز.
برام جالب بود که چجوری انقدر به چیزی که هرگز نمیتونه بهش دسترسی داشته باشه و تاریخ انقضاشم گذشته علاقه داره.
تا منو دید گفت: صبح بخیر شلخته
بخاطر موهام میگفت بلند شده بود و میریخت تو صورتم. یه جورایی دوسش داشتم البته. بهم میومد.
دست و صورتمو شستم و کنارش نشستم و پرسیدم: بابا هنوز نیومده؟
گفت: صبح زود اومد. خوابیده. بریم آرایشگاه موهاتو خوشگل کنیم؟
با یه لبخنده ذوق زده رو لبهاش نگام کرد و گفتم: نه مرسی
بینیشو چین انداخت و گفت: بریم موهاتو بریزیم شبیه آقاها بشی
گفتم : مگه الان چیم؟
خندید و گفت: پسربچه.
نون رو برداشتم و گفتم: نمیخوام. مسئولیت آقا بودن زیاده. پسربچه بهتره. کسی کاریم نداره.
یهو فازم عوض شد. چون در حالت عادی هم کسی کاریم نداشت.
خب زورم به عمه مهین نرسید. منو برد آرایشگاه و برام کت و شلوار خرید!!! باورت میشه؟ کت و شلوار! گفت باید برای عروسی یا هر جشن و دورهمی ای یه چیز شیک داشته باشی. گفتم هیچوقت قرار نیست بپوشم و گفت بچه جان تو خیلی چیزا رو نمیفهمی. این یادگاریه از طرف من.
حالا اینجاست تو کمدم. ولی نمیدونم چرا نمیتونم خودمو باهاش تو مراسم عروسی ای چیزی تصور کنم. همش عین خارجی ها خودمو با اون لباس تو مراسم خاکسپاری کسی میبینم.