پسری با یک هدفون

بابا گفت اینجا از احوالاتم بنویسم.

پسری با یک هدفون

خوابم نمیبره

خوابم نمیبره. بابا گفت وقتی خوابت نمیبره شروع کن به شمردن. منم شمردم ولی وسطاش خسته شدم و ولش کردم. تو تاریکی اتاق رو تخت نشستم. احساس کردم حالم داره از تاریکی بهم میخوره. چراغو که روشن کردم حالم خوب شد.

دوباره نشستم روی تخت و یکدفعه احساس کردم دلم شیرقهوه با یه عالمه یخ میخواد.

آخ که چقدر دلم شیرقهوه با یه عالمه یخ میخواد.

گفتم مامان رفته از بابا پیش بابابزرگ شکایت کرده؟ بابابزرگ یعنی بابای بابا. اونم گفته اگه میخوای جدا بشی من به تصمیمت احترام میذارم اما درصورتی بهتون کمک میکنم که مهرداد هم راضی باشه.

بابا راضی نیست. گرچه من یه چیزایی فهمیدم که نباید می فهمیدم.

مثلا اینکه منشی بابا زیادی باهاش گرم گرفته و پیامای رمانتیک میفرسته براش.

هیچوقت ندیدم بابا بهشون جواب بده. بیشتر احساس میکنم یه بازی روانی زنونه باشه واسه اینکه مامان میدون رو خالی کنه. بابا عاشق مامانه. خیلی دوسش داره.

پریشب وقتی تو حیاط نشسته بود دیدم که عکساشو نگاه میکرد و سیگار میکشید.

بابا فقط وقتایی که خیلی ناراحته سیگار میکشه.

مامان اعصابمونو خورد کرده. بلد نیست بمونه و بجنگه. فقط بلده قهر کنه و بره.

دلم واسه لیمونادهایی که برای ناهار درست میکرد تنگ شده. لیموناد کنار ماکارونی واسه من یه ترکیب بهشتی بود.

یادمه یبار وقتی شک های مامان خیلی دیگه زیاد شده بود و منم عادت کرده بودم به جر و بحث هاشون، مامان ماکارونی درست کرده بود.

شربت هم تو یخچال بود. تو یه پارچ شیشه ای خنک پر از لیمو و نعناع.

داشتن درمورد دختری که توی فروشگاه به بابا لبخند زده بود بحث میکردن و مامان داشت زیادی واکنش نشون میداد. تا اومد پارچ رو برداره پریدم و پارچ رو از جلو دستش کنار کشیدم و انگار که با ارزش ترین داراییم باشه بغلش کردم تا از بلایی که مامان میخواست سرش بیاره در امان نگهش دارم.

چیکار کرد؟ لیوان سرامیکی مورد علاقه بابا رو برداشت و کوبید به دیوار.

واکنش من؟ برداشتن پارچ لیموناد و بشقاب ماکارونیم و رفتن به حیاط. نشستم پشت میز توی حیاط و غذامو خوردم. هدفونمو گذاشتم و فیلم مورد علاقمو پلی کردم. دیگه خبری از سر و صداشون نبود.

هنوز هوس شیرقهوه از سرم نپریده که دلم لیموناد و ماکارونی هم میخواد.

گاهی فکر میکنم اگه مامان تصمیم به جدایی بگیره من صد در صد پیش بابا میمونم. حوصله شک کردن های بی مورد و دل نگرانی های بیجاشو ندارم.

ولی یه جایی هم گوشه دلم با خودم میگم کاش مامان خودشو درمان کنه و برگرده خونه تا باز بتونیم کنار هم ماکارونی و لیموناد بخوریم.

یزدان
یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۴
5:30
درحال بارگذاری..