مامان بودن.
دیروز مامان بهم زنگ زد و گفت آماده بشم باهاش برم بیرون. از بابا پرسیدم اگه مامان ازم خواست، عیبی نداره شب رو پیشش بمونم؟ از زیر عینکش نگام کرد و گفت اون همچین درخواستی نمیکنه.
ساعت حدودا شیش و نیم عصر بود. آماده نشسته بودم رو تخت و از لای در داشتم بابا رو نگاه میکردم. نشسته بود رو مبل سبزه و لیوان ویسکی دستش بود. همون لیوان مربعی شکلی که مامان مخصوصا واسش خریده بود. آهنگ ای ساربان نامجو رو گذاشته بود رو تکرار و گاهی باهاش زیرلب تکرار میکرد.
زنگ آیفون که بصدا در اومد، از جاش پرید. لیوانو تقی گذاشت رو میز شیشه ای و جلوی آیفون ایستاد. داشت مامانو نگاه میکرد.
دلش تنگ بود میدونستم. منم دلم تنگ بود اما نه واسه مامان و نه به اندازه اون. من دلم واسه وقتی که همه چیز خوب بود تنگ بود.
منتظر موندم صدام بزنه تا از اتاق برم بیرون. نمیخواستم مزاحمش بشم.
صدام زد و گفت مامان جلوی در منتظرته. پرسیدم نمیخواد ببینتش؟ اخم کرد و گفت زود برگرد.
چیو داره از من مخفی میکنه؟ من که همه چیزو میبینم.
مامان از دیدنم خوشحال نشد. ذوق نکرد. بغلم نکرد. بوسم نکرد. یه لبخند معمولی زد و گفت اومدی؟
انتظارم نداشتم واکنش خاصی نشون بده. مامان خیلی وقت بود که بیخیال ما شده بود.
از وقتی نشستیم تو ماشین تا یه ربع بعدش هیچ حرفی نزدیم.
واسه شکستن سکوت گفتم میتونم آهنگ بذارم؟
گفت نه.
شیشه رو دادم پایین و اون از سمت خودش شیشه رو داد بالا و گفت کولر روشنه.
پرسیدم: میخوایم شام بخوریم؟
به ساعت ماشین نگاه کرد و گفت: نمیتونم باید یکیو ببینم
پرسیدم کیو؟
گفت نمیخوای بدونی چرا اومدم دنبالت؟
شونه بالا انداختم و با خودم فکر کردم برام مهم نیست. اما به اون گفتم بخاطر دلتنگی؟
سر تکون داد و گفت: هم دلتنگی هم یه چیز دیگه
فهمیدم دلتنگی رو همین الان اضافه کرده و موضوع همون یه چیز دیگه ست. گفت صندلی عقبو ببین
برگشتم و یه پلاستیک سفید دیدم که روش آدرس کتابفروشی مورد علاقم چاپ شده بود. مامان گفت: واسه تولدت اینجا نیستم واسه همین کادوتو الان گرفتم
یهو یادم اومد که 27م تولدمه. برام مجموعه سیرک عجایب دارن شان رو خریده بود. واقعا خوشحال شدم. بعدش رفتیم دلفیکو. مامان اسموتی چری بری گرفت و من جلاتو پنیر بادوم زمینی.
بهش گفتم که اونشب چقدر هوس ماکارونی و لیمونادهاشو کردم. یکم رفت تو خودش ولی برام مهم نبود. به هرحال این تصمیم اون بود که داشت ما رو ترک میکرد. وقتی داشتم جلاتومو میخوردم گوشیش زنگ خورد. نتونستم اسمشو بخونم اما ایموجی قلب قرمز داشت کنار اسمش. از کافه رفت بیرون و جلوی من حرف نزد. می خندید و خوشحال به نظر میومد. حسم میگفت پای مردی وسطه که بابا نیست.
وقتی برگشتیم ازش تشکر کردم. بابا خونه نبود. یراست رفتم تو اتاق و سیرک عجایب رو خوندم. آخر شب عمه مهین اومد و ازم پرسید که دوست دارم فردا با اون و باربد (پارتنرش) برم صبحونه؟
کی میتونه نه بگه؟ تازه من با باربد خیلی حال میکنم. خیلی پسر باحالیه. امروز صبح عمه کلی به خودش رسید. باربد با ماشین گذر موقتش اومد. عاشق ماشینش شدم.
صبحونه رو تو رستوران هتل رز خوردیم. مسیرش خیلی طولانی بود ولی خود هتل فوق العاده بود.
یه عالمه عکس گرفتیم و باربد گفت پنجشنبه شب یه مهمونی ادایی دارن. گفت دوستای خانوادگیشون دعوتن. به عمه گفت اونم باید بیاد چون میخواد به خانوادش معرفیش کنه. عمه داشت از خوشحالی سکته میکرد. باربد گفت منو هم دعوت میکنه و میتونم برم اگه بخوام.
راستش خیلی هیجان دارم ولی یکم هم نگرانم. مهمونیشون خیلی سطح بالاست و هنوز واسه رفتن تصمیم نگرفتم. خلاصه گشت و گذار تموم شد و یکساعت پیش اومدیم خونه.
هنوز تو حیاط بودیم که دیدیم در خونه باز شد و مامان اومد بیرون! عمه بهش سلام نکرد. فقط من با تعجب سلام کردم و گفتم نمیدونستیم میای وگرنه خونه میموندیم
موهامو ماچ کرد و گفت اومدم وسایلمو بردارم. یه کار کوچیکم داشتم که باید انجام میدادم
گفتم چی؟ گفت حالا رفتی داخل میبینی خودت
من دویدم داخل تا ببینم چیشده. یه لحظه برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم. دیدم عمه و مامان دارن با هم حرف میزنن. ولی حالت خوبی نداشتن هیچکدومشون.
برام مهم نبود. مشکلات اونا به خودشون مربوطه. من خودمو قاطی چیزی نمیکنم.
صدای بسته شدن در حیاط اومد و فهمیدم مامان رفته. من هنوزم داشتم سعی میکردم بفهمم مامان چکار داشته.
بالاخره به آشپزخونه رسیدم و اون کار کوچیکی که میگفت رو دیدم.
روی میز یه دیس ماکارونی بود و کنارش یه پارچ لیموناد پر از نعناع و لیمو.